تبلیغات
x ♡ Code land ♡ - مطالب اخبار وبـــــ
♡ دنیایــــــ کدهایــــــ خوشملـــــــ مجانیــــــــ ♡

❇بسیار مهم❇

شنبه 19 خرداد 1397 04:51 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،
″مهم″
 ″خیلی از دوستان پرسیدن که چرا من یه مدت آفلاین بودم و چرا وقتی برگشتم وبای قبلیم و همینطور پیج نماشامو پاک کردم؛ خب به این دلیل که من مزاحم داشتم. خیلیاتون که از بروبچ اکیپ مایین اِما ویلیامز، مهزاد اپل، بهار کیوپد، ساغر بیوتی و دیانا سویفت رو میشناسین. خب من پیج آپاراتم هک شد و دیانا هم وبش با بیش از پنجاه پست هک شد. ساغر برای همیشه دور نتو خط کشید و برای اِما و مهزادم مزاحمت ایجاد شد و از اسم من و اِما و بهارم سوء استفاده شد و بین من و خیلی از رفقام بهم خورد. همشم به علت وجود یه مزاحم روانی و مریض توی دنیای مجازی بود. ایشون با اسامی فرزانه، سولماز، هانا، ریون، تینا، امیرحسین، سارا و هزارتا اسم دیگه از جمله اسامی ما، میومد نت :/ خلاصه یه مدت رو هوا بودیم =_= الانم که برگشتم وب اورافترم رو با بیش از 7000 کامنت در پست ثابت حذف کردم و پیج های نماشامو دوباره راه اندازی کردم. اگه هرگونه مزاحمتی از طرف ایشون براتون ایجاد شد سریع به یکی از افرادی که ذکر کردم اطلاع بدین [من، اِما، بهار، مهزاد، ساغر، دیانا] چون ما دیگه این دفعه ساکت نمیشینیم″
✴مرصی✴



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 04:52 ب.ظ

♥نتیجه نظرسنجی شماره یک♥

پنجشنبه 17 خرداد 1397 11:23 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،
اینم نتیجه نظرسنجی شماره یک *-*
برای دیدنش برین ادامع مطلب ^_^



ادامه مطلب

نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 خرداد 1397 11:41 ب.ظ

❤وب ژدیدم *-*❤

سه شنبه 15 خرداد 1397 02:40 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،
سلام دوزتان :|
خب اولین وب من تو نت یه وب اورافترهایی بود ^^
که با بیش از 7000 کامنت پاک شد ۰_۰
دلیلشم عین بود کع من مزاحم داشتم =_=
ولیـ اشکالیـ ندرع؛ من یه وب ژدید زدم :]
عادرس⬇

برایـ ورود بکلیک

گناه دارم بیاین چت کنین کامنتام زیاد شع T^T
باعی ^^



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 خرداد 1397 03:17 ب.ظ

عاخرین روز نحس مدرسع :"]

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 08:32 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ، سایــــر کدهـــا ،


سلعم :)
امروز عاخرین روز مَد بود ^-^
دیگه نمیریم تا شنبه که امتحان نهاییامون شروع میشن =.=
میخوام واستون تعریف کنم از صبح چی‌ شد :)

•••••

اول رفدیم مدرسع، صف عا داشتن میرفدن کلاس، من مبصر کلاس دومِ خانم بروشکی عم
تو مدرسه ما کلاس اولیا و کلاس دومیا مبصر دارن و مبصراشونم همیشع از بین کلاس شیشمیا انتخاب میشن
من و دوستم ساحل، مبصرای کلاس خانم بروشکی بودیم
در اصل، ناظم سگ اخلاقمون، خانم جابری، منو کرده بود مبصر کلاس دوم خانم آهنگر که بچع هاش خعلی گوگولی و آروم بودن ^~^
ولی بچه های خانم بروشکی از بس شیطون بودن ساحل تنهایی حریفشون نمیشد در نتیجه منو بردن وردست ساحل و بعد به جای من، آیسن مبصر کلاس خانم آهنگر شد.
طبق معمول رفدم سر کلاس خانم بروشکی‌، ساحل نیومده بود چون معمولا اول صبحا حال ندارع بیاد
رفتم کیفمو گذاشتم روی صندلی معلمشون و دفترچه‌ی عزیزمو که هرسال دوستام توش یادگاری مینویسن رو در آوردم
همون لحظه‌، یسنا، دستشو بلند کرد.
یسنا دخمل کوشولوی گوگولی مگولی منه، من یه همکلاسی به اسم شهرزاد دارم و یسنا دخترعمه‌ی شهرزاده
رفتم پیشش و گفتم: بله؟
دستاشو جلوش قلاب کرد و خیلی با ادب گفت: مُصبِرررر، اجازه میدی توی دفترت یادگاری بنویسم؟
من یسنا رو خیلی دوست داشتم. دوتا از بچه ها، یسنا و ترانه، شاگردایی بودن که من مثل خواهر کوچیک نداشتم دوستشون دارم
گفتم: باوشه بیا بنویس ^-^
دفترمو دادم بهش :]
- میشه نقاشیم بکشم؟
- هرچی که دوست داری ^-^
مداد مشکیشو از کیفش در آورد و شروع کرد به نوشتن یادگاری برای من :)
منم رفتم بچه ها رو ساکت کنم
وقتی معلمشون اومد یسنا دفترو داد بهم و منم رفتم کلاس
دادم معلمام و بهترین دوزتام واسم خاطره و یادگاری نوشتن
ساغر بیشعور از بس غرغر کرد که چرا مامانش نیومدع مدرسع یادش رفت بنویسع :/
تینام یادش رفد :|
ملیکام دید دفترم الساس رفت تو افق محو شه حالا من هرچی گفدم دفتره مال چندسال پیشه گوشش بدهکار نبود :|
دفترم مال دوسال پیشه ولی خیلی نوعه ^^
در عوض، ساحل برام یه متن خیلی قشنگ نوشت :]
هلنا فحش و تیکه و یه خروار چرت و پرت نوشت [امیدوارم دست مامانم به اون صفحه نرسه] :~|
مهدیسم برام آرزوهای محال کرد :|
طنازم بهم کلی روحیه و امید داده بود و گفته بود حتما موفق میشیم داستانمونو چاپ کنیم :)
خانم جانیـ، معلم مطالعات و دینی و فناوریم تو دفترم نوشت ″به جز دیروز و امروزت، فردایی هم هست. هلیا جانم، افتخار میکنم که شاگردی سختکوش و با استعدادی مانند تو داشتم، آرزومند آرزوهایت؛ نغمه جانی″
خب اسم من توی شناسنامه هلیاست ولی همه هرمیون صدامم میزنن تو فضای مجازیم کاترینا عم
فقط خانم جانی بود که واسه هرکس حرف دلشو مینوشت وگرنه بقیه معلمام همشون واسه همه یه چیز مینوشتن :|
زنگ تفریح، رفتیم تو حیاط و من و مهدیس با هم حرف میزدیم و دپرس بودیم
یهو هلنا عین گاو اومد گفت بچه عا روز آخره شاد باشین
اینم گذشت
زنگ سوم بود
یهو از دفتر پرورشی با میکروفون صدامون زدن: 
دره‌جاتی، دربندسری و ها*** [فامیلیم] بیان دفتر
دره‌جاتی دوستم ریحانه بود که روزه بود
دربندسری هم دوستم هانیه بود
ها*** هم که من بودم
سکته کردیم و با ترس رفتیم دفتر معلم پرورشیمون توی طبقه دوم، مدرسه ما چهار طبقه‌س
حالا معلم پرورشی‌، خانم عزیزی، عین گوساله ازمون کار میکشید :|
برگشت صدتا کارت بسیج ریخت جلومون و گفت بریم صاحباشونو گیر بیاریم
ما هم پخش شدیم و مدرسه رو زیر و رو کردیم
آخرش، من که نتونستم حتی صاحب یکی از کارتا رو پیدا کآنم ._.
عاخه مگه میشع؟ ′-′
داشتم از طبقه‌ی چهارم آروم آروم میرفدم طبقه دوم، تو فکر بودم
از بس دوعیده بودم گلوم خشک شده بود
همونجور که میومدم پایین، کارتا رو زیر و رو میکردم که ببینم کسی توی لیست هست که بشناسمش یا نه
ولی نبود و این خیلی عجیب بود چون من کل بچه های مدرسه رو میشناسم و مدرسمون حدودا 900 نفر دانش آموز داره
یهو توی کارتا، چشمم به یه کارت خاص افتاد
عکس یه دختر بود که حدودا کلاس پنجمی بود
ولی قیافش خیلی آشنا بود!
خیلی با شَک چشامو چرخوندم به سمت اسم،
دیدم نوشته ″رکسانا ساوه شمشکی″
سکته ناقص زدم :|||
رکسانا، سه سال پیش، توی کلاس زبان با من رفیق بود و قبلا تو مدرسمونم بود و سه سال از من بزرگتر بود
با این حساب الان امسال باید بره اول دبیرستان یا دهم
دوعیدم سمت دفتر خانم عزیزی و موضوعو گفتم که این دانش آموز دو ساله از این مدرسه رفته و به مدرسه راهنمایی رفتع
عزیزی یه نگاهی به کارتا کرد و بعد خعلی ریلکس گفت: عه راست میگی، شمشکی دوسال پیش رفت
بهبعد کارتا رو از من گرفت و گفت همه این افراد رفتن
یعنی من الکی این همه مثل سگ دوعیدم؟ =||||
بعد با وحشیگری تمام رفدم سر کلاسم :/
زنگ آخر رسید
رفتیم با معلمای قبلیمون و معلمای امسالمون خدافسی کردعیم :|
خیلی سعی کردم که گریه نکنم
ولی نمیدونم چرا یهو وقتی تو راهرراهروی طبقه سوم روی پله نشستم، ناخودآگاه اشکام ریختن
یه لحظه کلی فکر به ذهنم عومد
من دیگه به اینجا برنمیگردم که درس بخونم
شیش سالو توی این کلاسا و این راه پله ها، توی اون حیاط و پشت نیمکتا گذروندم
چجوری باید از خونه‌م، از خاطرات شیش سال زندگیم، خداحافظی کنم؟...
از بس گریه کردم چشام قرمز شد
یهو دیدم یه نفر دستمو گرفت
هلنا بود 
نشست پیشم و بغلم کرد و اونم شروع کرد به گریه کردن
تلخ بود، من دوستای زیادی داشتم ولی هلنا جز من دوستی نداشت و خیلی تنها بود
دلم براش تنگ میشد
هلن محکم دستمو گرفته بود، دلداریش دادم:
- آجی جونم... مگه نگفتی روز آخره... باید شاد باشیم
- خفه شو... الان خودت خیلی شادی؟...
خب؛ واسه هلنا، خفه شو حکم عزیزم فدات شم رو دارع :|
رفتم دوستامو بغل کردم
طناز قول داد که هرجوریه مامانشو راضی کنه که تابستون توی کتابخونه نزدیک خونمون، کتابخونه دکتر شهیدی، قرار بذاریم و در سکوت بشینیم و رو ادامه داستانامون کار کنیم
هلنا گفت که کل تابستون هر روز بهم زنگ میزنه
ساحلم قول داد که وقتی با پروندش مدرسه جدیدشو که انتقالی میدادنمون اعلام کردن، بهم زنگ بزنه و بگه کدوم مدرسه افتاده
خلاصه رفدیم پایین و خدافسی و گریه کآردعیم :|
نگار، خواهر ساغر، کلاس اوله و داشت مثل ابر بهار گریع میکرد
صورت سفیدش عین لبو شده بود
نگار خیلی نازه، چشمای عسلی، مماخ کوشولو‌، موهای لَخت قهوه‌ای و پوست خیلی سفید ^^
رفتم جلوش رو زانوهام نشستم که هم قدش بشم: نگار جونم... ممکنه دیگه همدیگرو نبینیم... ولی خواستم ازت بخوام منو یادت نره کوچولو... من هرجا باشم تو رو خیلی دوست دارم و به یادتم...
یهو دیدم گریه‌ش شدت گرفت و دماغشو بالا کشید، بعد با دست فسقلیش منو زد: خاک بر سرت کنن همینجوریش ناراحتم تو عم گریه‌مو بیشتر در میاری Τ_Τ
بعد برای اولین بار پرید و محکم منو بغل کرد
نگار معمولا دم دمی مزاجه
یه وقتا شاد و شنگول و دیوونه میشه و میرقصه 
یه وقتام همش غر میزنه و لگد میپرونه :/
ولی این دفعه از ته دلش منو بغل کرده بود
یهو یه دختر کلاس پنجمی اومد سمت من و دستمو محکم گرفت و همش گریع میکرد :/
به زور گفت: دخترخانم... من اسم شما رو نمیدونم... ولی مطمئنم یه روزی شما رو به عنوان یه فرد بزرگ میبینم و اسمتو همه جا میشنوم... میدونم شما یه روز یه آدم بزرگ میشید و من اون روز افتخار میکنم که با شما آشنا شدم... همیشه خجالت میکشیدم بهتون بگم ولی شما الگوی من بودین...
بعد سرشو انداخت پایین و سریع رفت و من از خجالت آب شدم ._.
جریان این بود که تو مدرسه ما هر هفته یه کلاس برنامه صبحگاهی اجرا میکنه.
من انگلیسیم امسال خیلی خوب بود، از متن درسا و آهنگای مختلف گرفته تا قرآنو ترجمه میکردم.
واسع برنامه صبحگاهی هم من قرآنو خودم ترجمه میکردم و میخوندم
هفته بعد از ما، باید پنجمیا اجرا میکردن و این دختره میرفت از تو اینترنت در میاورد و میخوند و منم اعصابم خورد بود که ازم تقلید کردن و زحمتام واسه ترجمه هام ریده شدن
ولی هیچ وقت به روی دختره نیاوردم... و الان از من تشکر میکرد...
خلاصع که بالاخرع رفدیم خونه هامون؛
رفتم رو تختم نشستم و دفترمو باز کردم
از بس درگیر کارام بودم که صبح یادم رفته بود یادگاری یسنا کوچولو رو بخونم
اون توی دفترم نوشته بود:

″کاشکی سال دیگه از این مدرسه نمی‌رفتی ولی میدونم نمی‌تونی به مونی چون که سال دیگه میری کلاس هفتم هلیا جونم من تو رو خیلی دوستت دارم تو بهترین مبصر توی کل دنیایی″
″یسنا ناصری″
[اگه غلط داره یا جمله بندیش مشکل داره تقصیر من نیستا خودش اینجوری نوشته بچه هنوز کلاس سومم نرفتع خو :/ 
با خوندن خط آخرش دوباره گریم گرفت.
من معمولا بداخلاقم و کسی دوسم نداره ولی یسنا فکر میکرد من بهترین مبصر دنیام

•••••

عاره...
تموم اون روزا فراموش میشن...
با همه خاطرات خوب و بدشون میگذرن...
و من سال دیگع به مدرسه راهنمایی میرم...
ولی هرگز اون خاطراتو فراموش نمیکنم... :)



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 11:56 ب.ظ

کنیچیوا!

جمعه 28 اردیبهشت 1397 12:24 ق.ظ

نویسنده : ❤~UAMA~❤
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،
کنیچیوا(سلام)!
من نویسنده ی جدید هستم^^
و از کاترینا ممنونم^___-
میخوام کلی کد براتون بزارم*-*
امیدوارم خوشتون بیاد و...
استفاده کنید!
اینم وبام
http://rinboraks.mihanblog.com/
http://dastan-nevisi1.mihanblog.com/
http://code-shiva.mihanblog.com/
سایونارا(خداحافظ)



نظرات : نظر خوشملتون*^*
آخرین ویرایش: جمعه 28 اردیبهشت 1397 09:58 ق.ظ

⭐عضو شدم تویــ دوینت عااااااارت *---*⭐

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 04:10 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،


عررررررر گایززززززز *---*
من تویـ دوینت آرت عضو شدم *^*
آدرس پِیجم تویـ صفحات جانبیـ بخش ″ارتباط با من″ هست :]
اگه شمام توی دوینت عارت پیج دارین بیاین فالوم کنین فالوتون میکنم ^^
اگرم ندارین توصیه میکنم پیج بزنین خعلی خوبع *~*
فقط یادتون باشع سایتش بین‌المللی هستش و حتما باید انگلیسیتون خوب باشه چون مجبورین انگلیسی حرف بزنین ^-^
به پیجم سر بزنین ^~^
فعلا !



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 04:15 ب.ظ

◾کشف ژدید :| ◾

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 12:56 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ، وینکس کلاب ،


دوبارع های گایز *-*
فونت ژدید پیدا کآردام *-*
فونت لوگویـ وینکسع ^~^
نه تنها واسه امضاء بلکه برایـ متن رو ولکام و دکمه و صفحه و... اینام به کار میاد *-*
اینم فونتشع ↓


خواستین سفارش بدین فقط یادتون باشع مشخصات کامل بدین
شامل متن، رنگ و افکت :]
فعلا ^^




نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 01:05 ب.ظ

♥ خبر مهم دربارع کلاسایـ کدنویسیـ♥

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 11:11 ق.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ، کلاسایـــ کدنویسیــــ ،


سعلم به همه و صبح همگی بخیر♥
عاقا یعنی چیـ :|
پونزده نفر توی نظرسنجی رأی مثبت دادن که کلاس بذاریم و هیچ رأی منفی هم نداشتیم بعد فقط دونفر تا الان ثبت نام کردن :/
ثبت نام کنین دوزتاتونم بیارین ^-^



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 11:27 ق.ظ

بسیــــار مهم :|

دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 10:48 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ، کلاسایـــ کدنویسیــــ ،


خو کلاسا قراره برگزار بشن :|
هرکس دوص داره زیرزیر این پست توی نظرات اعلام آمادگیع کنه ^^
عادرس وبتونو بگین یا اگع وب ندارین یه راه ارتباطی ″جیمیل، تلگرام و...″ رو بگین که هر دفعه رمز جلسات رو واستون بفرستم ^~^
پ.ن: قابل توجه که کدنویسی رو به آسون ترین روش ها یاد میدیم :)
فعلا *-*



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:19 ب.ظ

¡¡¡ خبــــــر مهــــــــــم ¡¡¡

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 05:55 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،



خآب :|
خبـــر مهم دعرمــ :|

مشاهده نتیجه نظرسنجی

موافقین داخل وب کلاسای کدنویسی حرفه‌ای به آسون ترین روش رو برگزار کنم؟ ^^
پانزدهم دی 96 ساعت 11:27:10
عاره برگزار کن *-*
100 درصد
(10 رای)
نع باو برگزار نکن -_-
0 درصد
(0 رای)
شرکت کنندگان10 نفر

از اونجاییــ که حتیــ یه رأیــ منفیـ عم نیاوردهــ
برگزار میکآنمـ :) ــ
وبو به دوستاتون معرفیـ کآنینــ ^^



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:18 ب.ظ

|: New

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 09:53 ق.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،


عاقا لازمع یه نکته‌ای رو بگمــ :|

٭تِم وب وینکسع چون من وینکس دوچ دالم ^^
 ولی شماها هر سفارشی بدین ما میسازیمـ ٭

اینو گفتم چون خیلیا فکر کرده بودن ما فقط سفارش وینکسی میگیریمـ :|



نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:17 ب.ظ

من اومدم T~T

چهارشنبه 29 آذر 1396 04:28 ب.ظ

نویسنده : ✴Hεłiα✴
ارسال شده در: اخبار وبـــــ ،

سلام گایز!
چطور مطورین؟
همونطور که مشاهده میـ کنین من کامبک دادم :)
و میـ خوام وب رو بترکونم!

راستش به دلایلیـ که مربوط به کپیـ گرای **** میـشد و بعدا براتون توضیح میدم، یه مدت وب رو بسته بودم.

ولیـ الان باز کردم و میبینین که سرحال و پر انرژی تر از قبل برگشتم!

توی این مدت، اتفاقات خعلیـ محشری افتاد:

۱- مَهیـ ژونم برگشت
۲- بری ژونم برگشت
۳- کدنویسـ رو به طور کامل فرا گرفتم

و خیلیـ اتفاقات دیگه که حال ندارم بگم

و راستیـ !
میـ خواستم از چند نفر از بروبچ که تموم این مدت پشتم بودن و تنهام نذاشتن تشکر کنم:

بهار ژونم که با وجود همه مشکلاتیـ که براش پیش اومده بودن ازم حمایت کرد...

مهزاد ژونم که همش بهم روحیه میـ داد و کمک میـ کرد قوی باشم...

آتوسا ژونم که با حرفا و شوخ طبعیـ هاش کاری می کرد که در بدترین شرایط شاد باشم...

دیانا ژونم که همه جوره با کامنتای پر معنا و مفهومش ازم دفاع میـ کرد...

و همه ی کساییـ که از اون جریانا خبر داشتن و کمکم کردن که قوی باشم و زود تسبلیم نشم...

از همتون ممنونم :)
تا پست بعدی باییـ >ـ<






نظرات : CM *-*
آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:17 ب.ظ